کتاب پیرمرد و دریا داستان مبارزه‌ی ماهیگیری باتجربه به نام سانتیاگو است برای شکار بزرگترین‌ ماهی زندگی‌اش. قهرمان این داستان برخلاف قهرمان‌های معمول و گاه کلیشه‌ای، پیرمردی ضعیف اما مصمم است که پس از هشتاد و چهار روز بداقبالی و دست خالی برگشتن به ساحل، تصمیم می‌گیرد برای روز هشتاد و پنجم به دورترین نقطه‌ی خلیج کوبا برود؛ جایی که دست هیچ صیاد دیگری به آنجا نرسیده و یک ماهی بزرگ آنجا انتظارش را می‌کشد.

به نظر می‌رسد دیگر هیچ‌کس به سانتیاگو امیدی ندارد؛ جز خودش و تنها شاگرد و دوستش، مانولین. همینگوی این باور پیرمرد به خود را که اصلی‌ترین جوهر داستان است این چنین بیان می‌کند: «همه چیز پیرمرد کهن بود، مگر چشم‌هایش و چشم‌هایش به رنگ دریا بود و شاد و شکست‌نخورد بود.»[1] و «امید و اطمینانش هرگز وانرفته بود، اما حالا امید و اطمینانش جان تازه‌ای گرفت مانند وقتی که نسیم می‌آید.»[2]

سرانجام پیرمرد یکه و تنها راهی میدان مبارزه می‌شود. او عزم دورترین آب‌ها را می‌کند؛ گویی الهامی غیبی و ایمانی قلبی به او اطمینان می‌دهد که چیزی آنجا انتظارش را می‌کشد. ابتدا چندباری برای شکار تلاش می‌کند اما بی‌نتیجه است؛ نه این لحظه‌ی موعودِ او نیست. چندی می‌گذرد تا آن لحظه فرامی‌رسد، بزرگترین ماهی‌ای که یک صیاد ممکن است به عمر خود ببیند و شکار کند.

پیرمرد پس از چندین روز نبردِ طولانی، طاقت‌فرسا و جانکاه سرانجام پیروز می‌شود و بر ماهی غلبه می‌کند. شکار را به بدنه‌ی قایقش متصل می‌کند و می‌خواهد به خانه بازگردد، می‌خواهد به بداقبالی خود خاتمه بدهد، باری دیگر احساس پیروزی کند و سرانجام یک خوابِ آرام؛ اما این پایانِ مبارزه‌ی او نیست. زندگی، طبیعت، سرنوشت و یا هر چه بنامیمش، اغلب نیرویی قوی‌تر و گاه بی‌رحم وجود دارد که فرصت چندانی به آدمی نمی‌دهد؛ گاه نمی‌توان همه چیز را نجات داد. پیرمرد با تنی خسته و مجروح و ذهنی ساده اما روشن، باید ادامه بدهد و همین کار را می‌کند اما نتیجه چندان رویایی و خوش و شیرین نیست.

پیرمرد با تمام وجود از اندوخته و صیدی که انجام داده در برابر کوسه ماهی ها محافظت میکند اما به حکم طبیعت، کوسه ماهی ها با حملات متعددی که انجام می دهند صید پیرمرد را می ربایند و جز اسکلتی از صید پیرمرد باقی نمی گذارند.علاقه دارم احساسات پیرمرد را در این شرایط عیناً عرضه کنم:

"در تاریکی شب کوسه ماهی ها به اسکلت ماهی بزرگ حمله می کردند.درست مثل کسانی که از سفره ای ریزه خواری می کنند.کوسه ها می خواستند از بقایای ماهی باز هم چیزی بخورند.

پیرمرد دیگر به آنها توجهی نمی کرد.تنها فکرش جلو راندن قایق بود.تنها چیزی که احساس می کرد این بود که قایق چقدر سبکبار و راحت جلو می رود.

احساس کرد که وضع قایق بد نیست.تنها باید برای قایقش اهرم دکل بخرد و آنهم زیاد مشکل نبود.

قایق در جریان حرکت آب افتاده بود.روشنایی ساحل بخوبی دیده میشد.ماهیگیر خوب می دانست که به کدام جهت جلو برود.چیزی هم به کلبه اش نمانده بود.

با خود اندیشید:بهرحال باد با من دوست است.

بعد افزود :اما همیشه نه.این دریای عظیم و این باد و طوفان هم با با ما دوستند و هم دشمن.اما بستر من تنها دوست واقعی من است.بسترم پر ارزشترین چیزی است که دارم.

بعد اندیشید:چقدر راحت می شود شکست خورد. من تاکنون فکر نمی کردم شکست خوردن اینقدر ساده است.حالا باید دید چه چیزی باعث شکست من شده است.

پیرمرد با صدای بلند گفت:هیچ چیز.فقط من خیلی از ساحل دور شدم."

مدت ها بود که همچین کتاب الهام بخشی که تمامش واقعیت باشد نخوانده بودم و بعید است که این کتاب نظیری داشته باشد.غم پنهانی در این کتاب نهفته است که عمق تنهایی بشر را به تصویر می کشد.اما امید و پایداری و مبارزه اصالتی است که بشر در وجودش دارد و هر زمان بر پایه این اصالت قدم بردارد هیچوقت سرافکنده و مایوس و شکست خورده نخواهد بود. پیرمرد و دریا همانی است که باید باشد: یک داستان ساده، واقعی و عمیق. همینگوی در این کتاب، به زیبایی مساله شکست و پیروزی را به تصویر کشیده است. پیرمردِ خستگی‌ناپذیر، در جستجوی ماهی بزرگ است و در این راه از تمام قدرت بدنی و ذهنی‌اش مایه می‌گذارد و در انتها به جوابی می‌رسد که خواننده را به تفکر وا می‌دارد.مبارزه و تسلیم نشدن.

1403/09/26